2389- میدونم

منکه میدونم چه‌مرگمه!!


+سرقول خودم نبودم! قار بود کار‌خاصی انجام بدم که ندادم...

+دلم بهونه میگیره.نادیده میگیرم.واقعا هم‌دست من نیست.خدا نمیخاد که‌بشه.

+وضعیت ذهنیم اشفته اس.دوست دارم بشینم.بخابم.هیچ غلطی نکنم.

در هرصورت کلافه ام‌.

+اینرورها حسابی گرمم میشه.سردم میشه.با کوچکترینبادی سرم درد میگیره.با کوچکترین حرکتی کمرم میگیره.

بخاطر اشفتگی روحیمه.

+دلم شدیدا بهونه گیر شده.

+از همه ادمهای اطرافم فراریم.

+دیگه اینکه میدونم باید برم‌ورزش.برم سرکار.برم پروژه امو درست انجام بدم و....

اما کار درست انجام نمیدم.تنبل شدم‌شدید.

+چشمهام خوااااب داره.خوااااب...

+وقتی میرم سرکار حالم خوب‌میشه.میدونم.اما باز هم‌تنبلیم میشه وقبل کار دعا میکنم کنسل بشه همه اش!!!

+خوددرگیری مزمن گرفتم.

+هیچکی و هیچکس برام مهم نیس.

+امروز موقع جلسه دیدم‌چقدر کم باتری شدم.باید خودمو بسازم.چطوری؟نمیدونم.

+باید بزنگم همکار.

+پروژه های درسی..پایان نامه...تیر شروع شد......


منبع این نوشته : منبع
میدونم ,میشه ,انجام ,میگیره ,درست انجام

1095- سردرد

ظهر بعد از اینکه از سرکار اومدم.میخواستم بخابم که بحالت اشفته ای بیدار شدم.و سرم سنگین بود.

الان هم دارم پشت سیستم کار میکنم.اونوسط خیلی بصورت محدود بازیگوشی میکنم.سرم بشدت درد گرفته...

همین اگر میخاستم فیلم ببینم اینقدر درد نمیگرفت که به چشمهام فشار بیاره:(


مجبورم جمع کنم برم بخوابم که خوابمم نمیاد...

قرانمو بخونم.اتاقمو مرتبی بکنم.برم خیال ببافم و ببافم تا خوابم ببره:) 


منبع این نوشته : منبع

1174-علاقمندی

تو رو جون جدتون این روزها جلوی من میشنین از علاقتون حرف نزنین که یا از پنجره پرتتون میکنم یا میزنم لهتون میکنم یا طوری باهاتون حرف میزنم که تا یک ماه دیگه برین خودکشی کنین!



من درباره علاقه ات حرف نمیزنم وقتی دلار شده مرز 8 تومن! دارم درباره کسب درامد باهات حرف میزنم!!



منبع این نوشته : منبع

1174-علاقمندی

تو رو جون جدتون این روزها جلوی من میشنین از علاقتون حرف نزنین که یا از پنجره پرتتون میکنم یا میزنم لهتون میکنم یا طوری باهاتون حرف میزنم که تا یک ماه دیگه برین خودکشی کنین!



من درباره علاقه ات حرف نمیزنم وقتی دلار شده مرز 8 تومن! دارم درباره کسب درامد باهات حرف میزنم!!



منبع این نوشته : منبع

۱۱۱۰-سرندی-من

بنظرم خیلی تابلوئه که ازت ناراحتم سرندی-من...

بنظرم خیلی خجسته ام که باز هم‌دورادور احوالتو دارم...

بنظرم خیلی مشخصه یک چیزی درست نیست و تو هیچی نمیگی...

بنظرم.....


ازت ناراحتم...آره..ناراحتم....

من به چند سری افراد نمیگم‌ناراحتم ازشون

۱- برام‌مهم نباشن

۲- خیلی عزیزن‌ و انتظار دارم‌ که خودشون بفهمن مث قبل شارژ نیستم باهاشون و برگردن و بگن:چی شده؟

۳- .....



بقیه دسته ها بماند!

ولی میدونم سرندی-من جز دسته ۲ بوده ولی گویا من جز دسته ۱ بودم .

بهمین سادگی....




خیلی سعی میکنم درکت کنم....اما جواب نگرفتم ازت که بدونم الان باید درکت کنم یا تنهات بزارم یا.....



منبع این نوشته : منبع
خیلی ,بنظرم ,دسته ,ناراحتم ,سرندی ,بنظرم خیلی

۱۱۰۴- هیاهو

+دیشب بعد نوشتن اون پست یک عالمه گریه کردم..

بعدش گفتم:پاشو خودتو جمع کن! ادم باش!

برای خودم خیال بافتم تا خابیدم..سخت خابم برد..هیاهوی ذهنی زیادی داشتم.خیلی زیاد...اصن به هیچییی فکر نمیکردما..اما به همه هم،مان هم فکر‌میکردم..گویا گنگ و گیج بودم.

+صبح از ساعت۴:۳۰ بیدار بودم.فکر میکردم ساعت۶ شده..دیدم خابم نمیبره.استرس داره بهم فائق میشه که پاشدم بدون وضو و چادر و اینها وایستادم به نماز!

مثل خل و چلها !!

یعنی هرکسی منو میدید قطعا میگفت دیوونه شده این دختر!

نماز خوندم و با همون وضعیت براتون دعا هم کردم.ایشالله که مقبول باشه:-))

ولی‌نمیدونین که...بنظر خودم دلچسبترین نماز عمرم بود...یک ارامشی بهم حکم فرما شد شدید...

+کی خابیدم یادم نیست اما میدونم که ساعت ۸:۳۰‌با زور صدای گوشی بیدار شدم و اومدم یونی.

سرکلاس ساعت ۱۱..قلبم میریخت پایین.حس میکردم الانه که قلبم از کف پام بزنه بیرون.تمام اعضا و‌جوارح بدنم در هم گره خورده بودند.

دلم اشووب بود...خیلی وحشتناک...

استاد دیوونه هم نمیزاره بیای بیرون..

بعد کلاس زنگ زدم به خونه و دیدم سالمن..به ابجی زنگیدم اونم سالم بود...خداروشکر:-)

اما عجیییب حال من حکایت میکرد از خبری....چه خبری نمیدونم...فعلا که من بیخبرم!

+کمی هم با دوستان گپ و گفت کردمو کار کردم.تا ببینم چه میشود...

+بدنم کوفته شده:-)) ماساژ میخام با روغن نارگیل....


منبع این نوشته : منبع
نماز

1093- معرفی کتاب

احسان ازم خواست کتاب معرفی کنم.

واقعا خودمو در اون حدی نمیبینم کتاب معرفی کنم.اخه خیلی محدوده مطالعه ام طی این دوسال اخیرگسترده نیست.بیشتر محدودتر و جهت دارتر شده.بیشترین کتابهایی که میخونم درباره موفقیت و امور کسب و کارهای بزرگ و سرمایه گزاری و راهبری و... اینهاست.

کتابهای خیلی قبل که میخوندم باید یادم بیاد:)) فعلا از همین اخیر شروع میکنم تا ببینم به کجا میرسیم:


1- الان کتاب {دوازده ستون موفقیت } اثر" جیم ران-کریس وایدنر"  دارم میخونم.یک کتابی هست که از اسمش مشخصه.یک سری اصول برای موفقیت بیان میکنه.خیلی نگرشی و عملی هست.یعنی یک سری کارها رو در حین خوندن باید بهش جامه عمل بپوشونی تا ج بگیری.

**** داخل این کتاب یک لیست کتابی داره که نوشته این کتابهارو یک انسان موفق باید بخونه.خب این خودش یک لیست کامل کتابه.

2-کتاب { چه کسی پنیر مرا جابجا کرد} اثر "اسپنسر جانسون و کن بلانچارد" درباره تغییر زندگی و چگونگی زندگی کردنه.اینکه چطوری یک تغییر ایجاد کنید.

3-{حکایت دولت و فرازانگی} اثر "مارک فیشر" که بسیار بسیار زیبا درباره اصول موفقیت و زندگی و تغییر میگه.چطوری دولتمند شدند و ساده تر از کتاب مورد یک هست و بسیار بسیار بسیار عالی.حتما به سه بار خوندنش می ارزه این کتاب...من خودم 4 بار خوندم.و مطمینا چندبار دیگه هم در بعدا خواهم خوند.

4-کتاب "بادبادک باز" اثر "خالد حسینی" یک کتاب زیبا از فرهنگ افغانستان و دنیای اون زمان ترسیم میکنه.طوری که با احساساتش شریک میشی و میخندی و بغض میکنی و گاها اشک هم میریزی... .من خودم از این کتاب بیشتر به فرهنگ افغانسات نزدیک و اشنا شدم.یک تعریف دروغ داخل این کتاب هست که من عاشقشم.

5-کتاب {زبان بدن،راز موفقیت} اثر "دکتر دیوید لوییس" از اسمش مشخصه دیگه.درباره اینکه زبان بدنتون جدی بگیرین.درباره اش خیلی جز به جز حرف زده و خیلی ادم اگاه میشه.

6- {دانشکده کسب و کار} اثر "رابرت کیوساکی" جز کتابهای فوق العاده زیباست که انواع کارهارو شرح میده و میگه میخوای جز کدوم دسته اینها باشی؟ از داخلش بسیار بسیار جملات کاربردی میاد بیرون.

7- کتاب {جین ایر} اثر "شارلوت برونته" کتاب رمان گونه ای هست که فیلمش هم ساختن و از نظر من توصیف قدرت خواستن هست.اینکه تو چی میخوای! اولهای کتاب من حذب نشدم.اما از اواسطش چرا...زیبا بود... .

8-کتاب{یک دقیقه برای خودم}اثر "اسپنسرجانسون" کتابیه که حداقل منو خیلی به ارامش رسوند. اینقدر از این یک دقیقه ها لذت بردم که اونهمه هیاهوی ذهنی یا توقعات و انتظاراتم از دیگران و خودم از نظر ذهنی اروم گرفتند.

9- کتاب {نیمه تاریک وجود} اثر "دبی فورد" یک کتاب چالشی بشرطی که عمل کنید.یک کندوکاو درونی..شما رو با اون لایه پنهان درونتون روبرو میکنه. موقع خوندن این کتاب با خودتون صادق باشین تا ازش لذت ببرین و بهترین استفاده ارو ازش ببرین.

10- کتاب "زن بودن" اثر "تونی گرنت" کتابیه که زنان به 4 دسته تقسیم میکنه و میگه جبهه زن بودن خودتو پیدا کن.من این کتابو نرسیدم تا اخر بخونم.کتاب سنگینیه از نظر من..چون کتابهای این مدلی منو درگیر میکنن که درک کنم. اما تا جایی که ازش خوندم لذت بردم و گذاشتم طی یک فرصت بخونم و نوت بنویسم. مشخصه این کتاب قیاس خواسته های درونی یک زن با چیزیه که جامعه داره بهش جهت میده هست.جالبه.

11- کتاب {100 قانون موفقیت در بازار کار} اثر "ریچارد تمپلر" که خب از اسمش پیداست..یک سری باز مشخصه هست درباره اینکه چطوری بهتر و بهتر در بازار کار بدرخشید.

12- کتاب "معجزه شکرگزاری" اثر "راندا برن" که میدونین من این مدته بینهایت ازش جواب گرفتم و لذت بردم و حال منو خوب کرده.

13-کتاب "خاطره های شیرین در طب اطفال" اثر "پروفسور محسن ضیائی" که یک سری خاطارت جالبه و لذت بخش.

14- کتاب "هری پاتر" هم  اثر "جک نورن و جان تیفانی" فکر میکنم نیاز به معرفی نداشته باشه.13 جلده.

15- کتاب "بابای پولدار،بابای فقیر" اثر "رابرت کیوساکی" که باز جز بینظیرترین کتابهای دولتمند شدن هست.حتما بخونیدش.حتما... .

16- کتاب "افکار معجزه گر" اثر"نصرت الله حاوید" کتابی هست که (بودن) شما رو هدف قرار میده و بهتون شکرگزاری از بودن خودتون و لذت بردن از بودن خودتون اموزش میده.یک سری جملاتی هست که تکرار میکنین و لذت میبرید از خودتون و اطرافتون.

17- کتاب "کیمیاگر" اثر"پائلو کوئیلو" خب یک سری داستانهای کوتاه که باز هم روی ذهن شما و باورهای شما کار میکنه.

18-کتاب "جادوی فکر بزرگ" اثر "دیویدجوزف شوارتز"که بهت یاد میده چطوری با ترسها روبرو بشی و چطوری بزرگ فکر کنی.

19- کتاب "سعادت" اثر "رندی گیج" یک سری قوانین بهت معرفی میکنه تا تو سطح توقعاتت درست بشه و بهت راهکارهایی نشون میده تا به سعادت برسی.

20- سری کامل داستانهای کوتاه از "آنتونی چخوف" من 5 جلدشو خوندم و خیلی جالب بود.توضیه میکنم از کتاب اول بخونین تا برسین به انتها-هم رشد نویسنده ارو متوجه میشین هم با فرهنگ روسی اون زمان به ترتیب پیش میاین.{به هم ربطی ندارند داستانهاش}

21-مجموعه کتابهای "اگاتاکریستی":

اولین پرونده پوارو- به طرف صفر - قتل در نیل- قتل خانم گینتی-گربه ای میان کبوتران-جنایات خفته-ارثیه شوم-عدالت اسمان و.... .

22- کتاب "شما عظیمتر از انچه هستیند که می اندیشید" اثر "مسعود لعلی" یک سری داستانهای کوتاه نگرشی زیبا و قابل درک.

23-"انچه زنان و مردان نمیدانند"اثر " الن و بارباراپیز" این کتاب هم شما روبا جنس مخالفتون اشنا میکنه طوری که در مخیله اتون نمیگنجه:))

24-"چگونه بر قلبها نفوذ کنیم-مهارت جذب دیگران" اثر "برایان تریسی و ران آردن" مشخصه اسمش دیگه.

25-"زندگی خود را در هفت روز تغییر دهید" اثر "پاول مک کنا" اینو من یکبار خوندم و مراحلشو انجام ندادم:)) از تنبلیم بودا..وگرنه کاب جالبیه.

26- کتاب "جادوی کار پاره وقت" اثر"جیم ران" که خب باز هم از اسمش مشخصه که یعنی چی..چطوری شغلی کنار شغل اصلی داشته باشی تا پیشرفت کنی و اون شغل چه ویژگیهایی باید داشته باشه.

27-"بهترین سال بازاریابی شبکه ای " اثر "مارک یارنل" که فووووووووووق العاده است.

28-کتاب"شازده کوچولو" اثر "انتوان دوسنت اگزوپری"


فعلا همینها حضور ذهنمه که تقریبا همین 3-4 ماهه خوندم.به جز 24 و 25.


اما کتابهای دیگه هم الان به ذهنم رسید:

داستانهای کوتاه ملانصرالدین

کتاب کلیله و دمنه

کتاب صد سال تنهایی (کامل نخوندم هنوز)

اخ اخ..کتاب بیشعوری!!!

فرانکشتین

اناکول

بیماری به نام دان

قصه های هزارو یک شب

قورباغه اتو قورت بده





این لیست آپدیت میکنم  اگر به ذهنم رسید چیز جدیدی:)

-----

"جنایات و مکافات" اثر "داستایوفسکی"

-----

"دیوید کاپرفیلد" اثر "چارلز دیکنز"


منبع این نوشته : منبع
کتاب ,میکنه ,خیلی ,میده ,چطوری ,کتابهای ,بسیار بسیار ,داستانهای کوتاه ,اسمش مشخصه ,کتاب جادوی ,ذهنم رسید

۱۱۱۳-جیمز تئوی من

+چرا جمیزتئو داخل  فیلم دایورجنت اییییینقدر جذابه؟؟؟

آخه چرا؟؟؟

اخه چرا اصن این بشر اینقدر جذاابه؟؟

هربار میبینم این فیلمو صرفا بخاطر این شخص شخیص هست و قسمت بعدیش هم میبینم بلا استثنا تا بیشتر دیده باشمش!!

یعنی هیچ فیلمی..هیچ کسی..هیچ بشری اون هم لز نوع بلزیگر و سلیبریتی !! منو اینجوری جذب نکرده که ایشون کرده!


+احسان چی شده؟؟؟

شما هرطووووور که دلت میخواد بگو.باعث مسرت و خوشحالی و شادیه منه دوست من:-)

همیشه پر انرژی باشی:-)



+رفتم سرکلر صبح..بعدش اومدم گلکاری..الان میرم خونه شرلی..باز میام گلکاری...

:-):-)


منبع این نوشته : منبع

1181- امروز

دیشب واقعا از سردرد هلاک شده بودم.رسیدم خونه یک ژلوفن خوردم و یک پماد به سرم زدم و همزمان چندتا هماهنگی با مامان و شر-لی و همکار کردم و نشستم به ماست و گوجه و خیار خوردن با نون گرم که حسابی چسبید.

بعد کمی با سرندی-من گپ زدیم و نفهمیدم کی خابم برد.

صبح زود بیدار شدم و توی خواب و بیداری قربون صدقه خودم میرفتم.

مامان میخاستن برن ازمایش بدن که میخاستم ببرمشون ولی بابارو بیدار کردن و رفتن و من هی گفتم...پنج دقیقه دیگه...پنج دقیقه دیگه....


ساعت ۸اینها بود بیدار شدم و صبحونه بر بدن زدم و به مامان گفتم بریم؟

گفتن بریم.

در حال اماده شدن فهمیدیم که من میگفتم املاکی! مامان میگفتن:کارت ملیها!


هیچی دیگه تصمیم بر این شد بریم برا کارت ملی و بابا هم اومدن باهامون.

اونجا فهمیدیم که عمه خانم اومدن مشهد و حالا ما میگفتیم فردا بیان!

بابا میگفتن:زشته فردا ظهر! ماه رمضونه!!



ما هم قیافه امون خنده دار بود...

یعنی چی؟؟؟؟

مسافرن دیگه...تازه امشبم که بیان فردا هم هستن.پس بی معنیه حرفتون:-))




اصل مطلب برا این بود که چون مامان زانوشون بشدت اذیتشون میکنه و همین سه شنبه رفتیم دکتر و اومدیم.منم امروز تا شب سرکارم.نمیتونن کاری بکنن.

گفتم فردا بیان که من باشم انجام بدم.

بابا فرمودن:مگه چه کاریه؟؟؟




هیچی دیگه.تصمیم گرفتیم سکوت کنیم.



مامان ناراحتن بخاطر دو قضیه

اول اینکه بابا خیلی بیفکری میکنند.به مامان میگن بیا خونه‌ که به نامته بفروش.بریم خونه پیش فروش بخریم!

(الان سند اماده است ادم جرات خرید نداره.چ برسه پیش فروش! تازه چی؟؟؟؟

۳۰-۴۰‌تومن زیر قیمت!!!!)

بهشون چندبار گفتم که خب مادر من اینکه ناراحتی نداره..بابا با صدنفر هم بره حرف بزنه.تا شما نخاین امضا نمیکنین.وسلام.

خیلی مشتاقه بره با پول خودش بخره.

ولی خیلی قبول دارم که بی توقعی میشه...چقدر یکی باید بی فکر و بی حساب کتاب باشه؟؟؟

دوم هم سر اینکه میگن الان هیچی نداریم توی خونه.مهمون دعوت میکنه.خب برو گوشت و مرغ و اینها بخر تا تمیز کنم.اماده کنم.بزارم.بعد راحت مهمون بیاد.

(البته به بابا ک نگفتن...ولی به من که گفتن...منم گفتم:خب به شما چه ربطی داره؟؟ میره میخره.میاره.تمیز میکنه.به خانواده خودش که میرسه روی دور چهارصد حرکت میکنه)

----

از وابستگی مامان کلافه شدم...


الان میخان برن قیمت گذاری خونه کنن....خودشون نمیرن!من الان باید براشون برم!!!


اه...

خودم کلی کار دارم...امروز سه تا جلسه جدید باید برم ارایه بدم که باید بخونم و اماده کنم..

اتاقم مرتب کنم

حموم برم

از اونوقت هم که داخل خونه مرتب میکنم!!


بابا هم که نرفتن هنوز خرید...

ماشین هم عصر ندارم چون میخان برن دنبال عمه با پسرعمه!!

یعنی آژانس برا همچین وقتهاستااااا

والا


منبع این نوشته : منبع
گفتم ,خونه ,میکنه ,الان ,اماده ,بیدار ,فردا بیان ,دیگه تصمیم ,دقیقه دیگه

1181- امروز

دیشب واقعا از سردرد هلاک شده بودم.رسیدم خونه یک ژلوفن خوردم و یک پماد به سرم زدم و همزمان چندتا هماهنگی با مامان و شر-لی و همکار کردم و نشستم به ماست و گوجه و خیار خوردن با نون گرم که حسابی چسبید.

بعد کمی با سرندی-من گپ زدیم و نفهمیدم کی خابم برد.

صبح زود بیدار شدم و توی خواب و بیداری قربون صدقه خودم میرفتم.

مامان میخاستن برن ازمایش بدن که میخاستم ببرمشون ولی بابارو بیدار کردن و رفتن و من هی گفتم...پنج دقیقه دیگه...پنج دقیقه دیگه....


ساعت ۸اینها بود بیدار شدم و صبحونه بر بدن زدم و به مامان گفتم بریم؟

گفتن بریم.

در حال اماده شدن فهمیدیم که من میگفتم املاکی! مامان میگفتن:کارت ملیها!


هیچی دیگه تصمیم بر این شد بریم برا کارت ملی و بابا هم اومدن باهامون.

اونجا فهمیدیم که عمه خانم اومدن مشهد و حالا ما میگفتیم فردا بیان!

بابا میگفتن:زشته فردا ظهر! ماه رمضونه!!



ما هم قیافه امون خنده دار بود...

یعنی چی؟؟؟؟

مسافرن دیگه...تازه امشبم که بیان فردا هم هستن.پس بی معنیه حرفتون:-))




اصل مطلب برا این بود که چون مامان زانوشون بشدت اذیتشون میکنه و همین سه شنبه رفتیم دکتر و اومدیم.منم امروز تا شب سرکارم.نمیتونن کاری بکنن.

گفتم فردا بیان که من باشم انجام بدم.

بابا فرمودن:مگه چه کاریه؟؟؟




هیچی دیگه.تصمیم گرفتیم سکوت کنیم.



مامان ناراحتن بخاطر دو قضیه

اول اینکه بابا خیلی بیفکری میکنند.به مامان میگن بیا خونه‌ که به نامته بفروش.بریم خونه پیش فروش بخریم!

(الان سند اماده است ادم جرات خرید نداره.چ برسه پیش فروش! تازه چی؟؟؟؟

۳۰-۴۰‌تومن زیر قیمت!!!!)

بهشون چندبار گفتم که خب مادر من اینکه ناراحتی نداره..بابا با صدنفر هم بره حرف بزنه.تا شما نخاین امضا نمیکنین.وسلام.

خیلی مشتاقه بره با پول خودش بخره.

ولی خیلی قبول دارم که بی توقعی میشه...چقدر یکی باید بی فکر و بی حساب کتاب باشه؟؟؟

دوم هم سر اینکه میگن الان هیچی نداریم توی خونه.مهمون دعوت میکنه.خب برو گوشت و مرغ و اینها بخر تا تمیز کنم.اماده کنم.بزارم.بعد راحت مهمون بیاد.

(البته به بابا ک نگفتن...ولی به من که گفتن...منم گفتم:خب به شما چه ربطی داره؟؟ میره میخره.میاره.تمیز میکنه.به خانواده خودش که میرسه روی دور چهارصد حرکت میکنه)

----

از وابستگی مامان کلافه شدم...


الان میخان برن قیمت گذاری خونه کنن....خودشون نمیرن!من الان باید براشون برم!!!


اه...

خودم کلی کار دارم...امروز سه تا جلسه جدید باید برم ارایه بدم که باید بخونم و اماده کنم..

اتاقم مرتب کنم

حموم برم

از اونوقت هم که داخل خونه مرتب میکنم!!


بابا هم که نرفتن هنوز خرید...

ماشین هم عصر ندارم چون میخان برن دنبال عمه با پسرعمه!!

یعنی آژانس برا همچین وقتهاستااااا

والا


منبع این نوشته : منبع
گفتم ,خونه ,میکنه ,الان ,اماده ,بیدار ,فردا بیان ,دیگه تصمیم ,دقیقه دیگه

1288- ابروریزی

یک جا خوندم نوشته بود ما تمدن 2500 ساله نداریم.بلکه 2500 سال پیش متمدن بودیم!!!



اخه میریم در هتل پرتغالیا و نمیزاریم بخابن؟

ماذافاذا؟

تازه جهانیان داشتن باور میکردن که ما هم آره!

الان دیگه واقعا فکر میکنند ماهم آره!!!


*آره اول با آره دوم زمین تا اسمون فرق داشت.



منبع این نوشته : منبع

۱۱۱۱- نیمه شعبان

همین الان نذر‌کردم...

یعنی از ظهر دوتا نذر داخل ذهنم میچرخه....

اگر تا اخر اردیبهشت

۱- ماجرای ۸۰ حل شد...

از نیمه شعبان سال دیگه به مدت ۲۰سال-  غرفه مخصوص میزنم:-)

۲- ماجرای ۳۳‌حل شد..

از نیمه شعبان به مدت ۵ سال-یک سفره برای بچه‌های کار میندازم:-)



میشه شماهم دعا کنین؟

ممنون:-)


منبع این نوشته : منبع
شعبان ,نیمه ,نیمه شعبان

۱۱۸۳-کسب و کار خودت

خب وقتی کار مال خودت باشه تقریبا  راحتی:-)

جلسه ساعت ۴:۳۰ کنسل شد.منم داشتم از خستگی هلاک میشدم و کلی کار داشتم.

به همکار زنگ زدم که ببین همکار.ساعت ۴:۳۰ که اصلی بود کنسل شد.بیا قبل و بعدشم کنسل کنیم.من به خونه داری برسم.

گفت:باشه.

من: :-|واقعا؟؟؟؟

گفت: آره.راحت باش:-)

گفتم: جونه من؟؟؟ اذیتم میکنی؟؟

گفت:نه جدی.راحت باش.به مامانت برس.

هیچی دیگه باز اسلام دست و پای منو بسته بود وگرنه چهارتا ماچ و بوس و قربون صدقه اش میرفتم که جیگرش حال بیاد:-))



مث یک دختر مودب و باحیا و سربه زیر فقط تشکر خالی کردم :-))




بعدش هم با فراغ بالتری به کارهام رسیدم.اینقدر روی دور تند انجام داده بودم که کل عضلات پام و دستم گرفته...عصبی هم شده بودم.بدتر شدم...

الان کمی بهترم واقعا.


حمومم به دلم نچسبید..با اینکه سرفرصت و با حال خوب حموم کردما..اما آب به قلبم رسوخ نکرد:-p


اومدم و کمی با مامان غیبت دوست دختر همکارو کردیم و منم نشستم به کتاب خوندن و منتظرم مهمانهای عزیز تشریف بیارن:-)




کتاب *دانشکده کسب و کار* نویسنده*رابرت کیوساکی*

فکر کنم دفعه سوم یا چهارمه میخونمش...اما هربار بیشتر نکته مینویسم و خوشم میاد ازش...


الان یک دنیا حرف دارم براتون بنویسم:-))

خصوصا اون قسمتشو ک الان خوندم و نوشته بود:در سیستم اموزشی مدارس به ما یاد میدهند که بترسیم...اشتباه کردن یعنی خطا...


منو یاد زمانی انداخت که یک تصمیمیو خودم گرفتم.مربوط به زندگی شخصی و عاطفی من بود...بعد مدتی اعلام کردم.. همه به من میگفتن:تو؟؟؟اشتباااه میکنی!! تو اشتباه کردی!!اتشباه...اشتباه...اشتباه....(فکر نکنین یک چیزیو میگفتن اشتباه کردیا....مثال:تصمیم بگیری بری سفر.

امروز بهت میگن:اشتباه میکنی بری سفر.

فردا بهت میگن:اشتباه کردی نرفتی سفر!)به همین خل و چلی.



اما تنها چیزی که من میگفتم این بود:اشتباه نکردم.و اگر اشتباه هم کردم.چه اشتباه خوبی.ازش یاد گرفتم تا بهتر باشم.


و چقدر بها دادم.....و چقدر من بها دادم....کاش سیستممون طوری بشه که بدونیم اشتباهات ته دنیا نیستن...تازه اول یک راه جدید و عالی میتونن باشن:-)


تازه عزمم جزم کردم یک کاریو بکنم...برام دعا کنید که خیلی خیلی خیلی محتاج این دعاتونم....



منبع این نوشته : منبع
اشتباه ,خیلی ,الان ,کنسل ,خیلی خیلی ,میگن اشتباه ,اشتباه کردی

۱۱۸۳-کسب و کار خودت

خب وقتی کار مال خودت باشه تقریبا  راحتی:-)

جلسه ساعت ۴:۳۰ کنسل شد.منم داشتم از خستگی هلاک میشدم و کلی کار داشتم.

به همکار زنگ زدم که ببین همکار.ساعت ۴:۳۰ که اصلی بود کنسل شد.بیا قبل و بعدشم کنسل کنیم.من به خونه داری برسم.

گفت:باشه.

من: :-|واقعا؟؟؟؟

گفت: آره.راحت باش:-)

گفتم: جونه من؟؟؟ اذیتم میکنی؟؟

گفت:نه جدی.راحت باش.به مامانت برس.

هیچی دیگه باز اسلام دست و پای منو بسته بود وگرنه چهارتا ماچ و بوس و قربون صدقه اش میرفتم که جیگرش حال بیاد:-))



مث یک دختر مودب و باحیا و سربه زیر فقط تشکر خالی کردم :-))




بعدش هم با فراغ بالتری به کارهام رسیدم.اینقدر روی دور تند انجام داده بودم که کل عضلات پام و دستم گرفته...عصبی هم شده بودم.بدتر شدم...

الان کمی بهترم واقعا.


حمومم به دلم نچسبید..با اینکه سرفرصت و با حال خوب حموم کردما..اما آب به قلبم رسوخ نکرد:-p


اومدم و کمی با مامان غیبت دوست دختر همکارو کردیم و منم نشستم به کتاب خوندن و منتظرم مهمانهای عزیز تشریف بیارن:-)




کتاب *دانشکده کسب و کار* نویسنده*رابرت کیوساکی*

فکر کنم دفعه سوم یا چهارمه میخونمش...اما هربار بیشتر نکته مینویسم و خوشم میاد ازش...


الان یک دنیا حرف دارم براتون بنویسم:-))

خصوصا اون قسمتشو ک الان خوندم و نوشته بود:در سیستم اموزشی مدارس به ما یاد میدهند که بترسیم...اشتباه کردن یعنی خطا...


منو یاد زمانی انداخت که یک تصمیمیو خودم گرفتم.مربوط به زندگی شخصی و عاطفی من بود...بعد مدتی اعلام کردم.. همه به من میگفتن:تو؟؟؟اشتباااه میکنی!! تو اشتباه کردی!!اتشباه...اشتباه...اشتباه....(فکر نکنین یک چیزیو میگفتن اشتباه کردیا....مثال:تصمیم بگیری بری سفر.

امروز بهت میگن:اشتباه میکنی بری سفر.

فردا بهت میگن:اشتباه کردی نرفتی سفر!)به همین خل و چلی.



اما تنها چیزی که من میگفتم این بود:اشتباه نکردم.و اگر اشتباه هم کردم.چه اشتباه خوبی.ازش یاد گرفتم تا بهتر باشم.


و چقدر بها دادم.....و چقدر من بها دادم....کاش سیستممون طوری بشه که بدونیم اشتباهات ته دنیا نیستن...تازه اول یک راه جدید و عالی میتونن باشن:-)


تازه عزمم جزم کردم یک کاریو بکنم...برام دعا کنید که خیلی خیلی خیلی محتاج این دعاتونم....



منبع این نوشته : منبع
اشتباه ,خیلی ,الان ,کنسل ,خیلی خیلی ,میگن اشتباه ,اشتباه کردی

1179- یک دنیا حرف

امروز همکار که زنگ زد.بهش گفتم عصر زودتر هستی؟میخام ببینمت؟

گفت اره.


نمیدونه که قراره بشینه و یک دنیاااااااا غر غر گوش کنه.

ساعت 10 تصمیم گرفتم که بشینم غرغرغرغرغرغرغر کنم سرش و خالی بشم و راه پیش پای من بزاره.

اصلا هم برام مهم نیست که این غرغرغرغرها به خانواده ام برمیگرده .

دیشب که حجم اینقدر سردرد و اشفتگی روحی و جسمی برانداز میکردم فهمیدم یک نقطه اش بخاطر خانواده است.من نتورک شروع کردم.خانواده ام که شروع کردن نتورک رو..بالطبع زیر مجموعه من میشن.درنتیجه الان غرغر دارم از دستشون و حسابی ازم انرژی گرفته و عصبیم.

میخام برم پیش همکار و غرغرغرغرغر کنم تا اروم بشم و بهم پیشنهاد بده چیکار کنم.


از سمتی یک سری غرغر دارم در راستای خودم...

به هرحال امروز حسابی همکار باید گوش شنوای من باشه...



منبع این نوشته : منبع
خانواده ,همکار ,غرغر دارم

1179- یک دنیا حرف

امروز همکار که زنگ زد.بهش گفتم عصر زودتر هستی؟میخام ببینمت؟

گفت اره.


نمیدونه که قراره بشینه و یک دنیاااااااا غر غر گوش کنه.

ساعت 10 تصمیم گرفتم که بشینم غرغرغرغرغرغرغر کنم سرش و خالی بشم و راه پیش پای من بزاره.

اصلا هم برام مهم نیست که این غرغرغرغرها به خانواده ام برمیگرده .

دیشب که حجم اینقدر سردرد و اشفتگی روحی و جسمی برانداز میکردم فهمیدم یک نقطه اش بخاطر خانواده است.من نتورک شروع کردم.خانواده ام که شروع کردن نتورک رو..بالطبع زیر مجموعه من میشن.درنتیجه الان غرغر دارم از دستشون و حسابی ازم انرژی گرفته و عصبیم.

میخام برم پیش همکار و غرغرغرغرغر کنم تا اروم بشم و بهم پیشنهاد بده چیکار کنم.


از سمتی یک سری غرغر دارم در راستای خودم...

به هرحال امروز حسابی همکار باید گوش شنوای من باشه...



منبع این نوشته : منبع
خانواده ,همکار ,غرغر دارم

۱۲۹۲- چایی با مزه *طعم چای*

دو هفته پیش مامان نیمچه سرماخوردند.پیشنهاد دکتر دادم.گفتن:نخیر!!

اصراری نکردم...تقویت و سوپ و انرژی جویس... بهتر شدند.


بعد از دو روزش بطور مداومم سردرد بودند که دو احتمال دادم.

هرچی اصرار کردم بریم فشارتون بگیریم.نیومدن.یا گفتن گرمه هوا..یا گفتن الان نه..یا گفتن الان‌بریم چایی میخام یا.....


تا چندروز پیش مهمون داشتیم.سرماخورده بود.از اون سمت مادر عزیزمان هم حموم رفته و نشسته بودن زیر اسپیلت و.... .

از همون روز گلوشون میسوخت.تا دیروز که دیگه صداشون درنمیومد!



باز من:بریییم دکتر...

+نه!

-سوپ و شیر و به و انرژی جویس و چایی کمرنگ و داروی گیاهی و لیمو عسل و..... 

درکنارهمه اینها هر‌یک ربع:بریییییم دکتر!!!!! نمیتونین نفس بکشین!!

+نمیام.همون اویشن بیار بخور بدم.


و با بیحالی و حال بد و عصبانیت و.... 

حق میدم.حالشون خوب نیس.و درکنارش اما حق نمیدم.چرا؟

چون حالت اییینقدر بده.بیا برو دکتر.یک قرصی.امپولی.چیزی بده تا حداقل شرایط‌ ظاهری بهتر بشه.نمیتونی نفس بکشی مادر من!! بعد طلب هم داری...



هیچی دیگه..از صبح که مقداری رسیدگی کردم.گوشی برداشتم به دختر عزیزتر از جانشون پیام دادم(قرار بود امشب بیان اینجا):

برنامه امشب کنسله.مامان جانت سرمای شدید خوردن.طبق معمول به حرف‌من نمیکنن.تو ک عزیزدردونه اشون هستی.زنگ بزن برن دکتر.بتونن نفس بکشن.

شر-لی:دکتر فلانی نیس..حالا میگم بهشون برن ولی امپول نزنن.

((دکتر فلانی یک دکتر متخصص بیخودیه که شر-لی همه اش میره پیشش..هردفعه ۳-۴بار میره پیشش تاخوب میشه-یعنی دوره بیماری دیگه گذشته.خودبه خود خوب میشه-ولی دیگه اعتقادش اینه دکتر فلانی خیلییییی خوبه))

من:حالا دکتر فلانی نبود هم نبود. فلانجا برن دکتر تا حالا ی دگزا هم بزنن خوبه.بتونن نفس بکشن.اصن دکتر یک قرصی ی چیزی میده حال اولیه اشون بهتر میشه.

شر-لی:الان زنگ میزنم.

من:ممنون.




زنگ زد و در حد ۲ دقیقه کمتر حرف زد و مادر عزیزمان اماده نشسته بودند که برن دکتر!




الان هم خوشحالم که رفتن دکتر و حداقل حرف یکیو گووش میکنن.حالشون زودتر بهتر میشه.

هم خیییلییی خشمگینم ‌و ناراحتم که یعنی الان حداقل از همین دیروز عصر که دفتر بودیم تا همین وقتی که من این پست شروع‌کردم.من چی میگفتم دقیقا؟؟؟

خلاف این میگفتم:*مادر من بیا بریم دکتر*؟؟؟؟صداتون باز میشه..سرفه هاتون مشخصه عفونت دارین..مزمن میشه...


من یعنی به جای دکتر بردن.پیشنهاد تیغ جراحی دادم؟یا مثلا پیشنهاد ناشایست دادم؟یامیخام گول بزنم به جای دکتر ببرم جای دیگه؟؟؟


صادقانه دلم خیلی شکست....


برای همین وقتی شر-لی زنگ زد.از داخل اتاق بیرون‌نرفتم.حتی اماده شدن و نشسته بودن منتظر بابا که برن اماده بشن هم از اتاق بیرون‌نرفتم که بگم میام باهاتون یا من میبرمتون...


یک اتفاق خیلی خیلی خیلی ساده است و نمیشه اصن درباره اش خیلی حرف زد.....فقط از همین اتفاق خیلی خیلی خیلی ساده‌ دلم من شکسته....حتی اشکمم میاد....



+در این شکی نیست که شر-لی بچه محبوب خانواده است...هرچند که کار خاصی نکنه.اما خاصه!

گاهی یک سری حرفهای ساده..اینقدر بزرگ به چشم میان که قلب میشکونن...

همین اول هفته بود که چیزی گفتن و من اینجوری بودم: o_o

حرفه اوووومد تا همیییییینجا(اشاره به نوک زبون)حتی شاید زمزمه هم‌کردم با خودم...

اما سکوت کردم...

برام جالب بود که شر-لی که به هرحال مستقله اینجوری...منکه به هرحال هنوز مجردم و در حال زندگی داخل یک خونه اونجوری....


به هرحال تمام اینها بوده که من الان توی این سن اینقدر محکمم و روی پای خودم ایستاده ام...تازه تاثیرگذار توی زندگی چندین نفر بودم و هستم....پس باید خوشحال باشم:-)


+چایی با گیاه *طعم چای* دم کردم..خوشمزه است.


منبع این نوشته : منبع
دکتر ,خیلی ,میشه ,الان ,گفتن ,همین ,دکتر فلانی ,خیلی خیلی ,اتاق بیرون‌نرفتم ,اتفاق خیلی ,*طعم چای*

1096- صبح

واقعا بداخلاق شدم و کم حوصله!

یعنی دمدمی شدم...دقیقا سر سی ثانیه تغییر میکنم:-|


دیشب رفتم جلوی تی وی دراز شدم تا جیغ جیغ کنه و من بخوابم.مامان هم  از خونه شر-لی اومدن.

پتو اضافه هم انداختن روی من بازم لرز داشتم.تب داشتم.

کنارم خوابیدن و چقدر خوب شد خوابیدن...


صبح از ساعت ۶ بیدار شدم با حال بدی..وحشتنااااک..حس میکردم یک ادم بیخودیم که از پس هییییچکاری برنمیام! حالم بشدت بشدت بشدت بد بود..اشکم میریخت...

حس‌میکردم دلم الان میخواد بمیرم و هیچ مسولیتی نداشته باشم..

حس میکردم یک آدم مزخرفیم که از زندگیش عقب افتاده...

حس میکردم الان کل دنیا از من طلبکارن و من هیچ کار مثبتی نکردم و نمیکنم..

حس میکردم ...

اصن خیلی وحشتناک بود

پاشدم نشستم و باز خودمو جاکردم داخل بغل مامان و گلوم میسوخت..

هی خوابیدم..هی بیدار شدم...اینقدر ناله کردم داخل خواب تا خوابم برد:-(

بعد که بیدار شدم خیلی خیلی بهتر بودم ولی  همچنان ته قلبم خالیه...

الان خیلی بهترم.تازه نشستم پشت سیستم تا تحقیق کنم .

امیدوارم نوسانات روحیم درست بشه...




منبع این نوشته : منبع
خیلی ,میکردم ,الان ,بشدت ,بیدار ,بشدت بشدت

۱۲۹۳-‌کدبانو

قرار بود ظهر‌‌بعد از ناهار برم‌حرم.ببینین چی شد؟


بعد نوشتن‌اون‌پست‌پاشدم‌برم‌ناهار درست کنم که نمیدونم چی شد که دیدم کشوی فریزر گیر‌کرده و منم یخچالو ازبرق‌کشیدم و شروع کردم به تمیز کردن اشپزخونه.

وای که نمیدونین...شروووووع کردم به سابیدن و‌سابیدن....دست به هرررچییی میزدم کثیف بود یا ی چیزی داخلش بود...

هردفعه بابا پاشون برسه‌توی اشپزخونه همینه!


قشنگ دیوونه شده بودم.توی کابینت ظرف کثیف...زیر کابینت...داخل ظرف کابینت سبزی خشک...

اصن دوست داشتم خودمو بکشم!

از اون سمت هم بابا غرررر غررررر که اینهارو اونطور کن..اونهارو اونطور کن...

یعنی میخاستم سر به بیابون بزارم.بگم اگر شما کاربلدی که اینهمه آشغال و ظرف کثیف و درهم نباید باشه!


از اون سمت بابا جان زنگ زدن به مهمون اونروزی و اصرااااار اصراااااار که بیا.اون هم میگفت:نمیام.

عصبانی شده بودم.اخه مهمونه از اون‌نچسبهاست.همون شب هم صرفا بخاطر شوهرش تحملش کردم.چون زنش که اومده بود با عصبانیت و حالت قهر نشسته بود.یک کلمههههه حرف نزد و اخمهاش توی‌ هم بود.


دیشب هم بابا رفته‌بودن لپه پخته بودن که همون دیشب قیمه درست کنن که شااااید تشریف فرما شدن.نذاشتم.گفتم:قول نداده که!

سوپ درست کردین.بورانی درست کردین!اگر اومد بسم الله برا ظهر میپزین!


امروز عصبانی شده بودم.مسخره بازی که نیست..نزدیک یک ربع اصراااار اصرااااااااار که بیا.

غیر از اینکه صبح‌زنگ زدن..دیشب زنگ زدن..

بعدش برگشتم به بابا گفتم:نمیخاد بیاین.چرا اینقدر تعارف میکنین؟

بابا:خانم نمیاد.تعارف‌میکنه.

من:شما تعارف‌میکنین.میخاد بیاد.نمیخاد نیاد.شما میخاین برنامه اشو‌تغییر‌بدین.میگه:میخام برم فلانجا!!! میگین:نه.بیا اینجااا.


از اینکه اون بیشعوره حرفی  نیست.اما بابای منم شووووور همهههه چیو درمیاره.


دیگه هیچی...نشستم به خالی کردن فریزر و باز غرغرهای بابا...

بابا:اینها چیه که یخ زده؟ برکت خدا..حیفه..فلانه...

من:اینها لوبیاهاست ک پختین!

بابا:اونها چیه ک....

من:مایع ماکارانی کهپختین!

بابا:اونها چیه ک.......

من:قیمه است که پختین...



یعنی قششششنگ موووندن.دیدن هررررچی فریز شده.همونهاییه که خودشون پختن و مونده و چون یک دنیاااااا بوده.گذاشتیم فریز که همینطور کم کم استفاده بشه.و هربار هم‌میخایم استفاده کنیم میگن:نهههه..تااا اووونها باااز بشه طول‌میکشه!



بعد خیلی در سکوووت تشریف بردن و خوابیدن!

مثلا همین دیشب سوپ که درست کردن.کل همسایه هارو سوپ دادن که هیچ!اونی که مونده یک قابلمه که برای ۱۲-۱۵ نفر سوپ بخووورن و سیییر‌بشن بصورت کامل هست.


اول اینکه پدر‌من..بابت این مواد اولیه پول دادین!دوم گاز مصرف کردین! سوم زمان گذاشتین! چهارم کییییی اینهمههه سوپ میخوره؟؟؟ مگه نذری دارین؟؟؟


هیچی دیگه:توی ظرف گذاشتم ببرم بزارم دم در..یک بنده خدایی ببره بخوره.

شما حساب کنین.بووورانی هم به همین وسعت پختن!

فقط دیشب!



باز بماند که اگر‌همین ما درست کنیم.یکم بمونه..میگن:میبییینین..من درست میکنم نمیمونه؟؟؟؟


نمدونم چطوری‌نمیمونه!


خلاصه دردسرتون ندم.

فریزر کاملا تمیز کردم و مرتب گذاشتم و هررچییی فریز بود غیر از مایه ماکارانی.گذاشتم ببرم بزارم دم در یکی ببره استفاده کنه.



بعدش بیدارشون کردم  ناهار‌خوردیم و رفتم توی اشپزخونه و تمام کابینتها و روی گاز با بابا دستمال کشیدیم و مرتب کردیم و جاروبرقی کشیدم و بعد روی تراس به سبزیهام رسیدم و مرتب کردم و اینگووونه بود که نفله طوووور افتادم خابیدم.


فکر کنم ساعت ۵:۳۰اینها بود تموم شد.

دوساعتی خابیدم و بیدار شدم و شام درست کردم و چایی و اویشن گذاشتم و لباس داشنم شستم و یک ساعت دیگه جلسه دارم.


باید کار کنم..اونقدری‌که یک دونه خدمتکار بگیرم که فقط تمیز کنه واشپزی کنه و بابا رو حذذذذف‌ کنه از اشپزخونه!!!




خدایا شکرت..مددی...


منبع این نوشته : منبع
درست ,دیشب ,اشپزخونه ,گذاشتم ,مرتب ,فریز ,ببرم بزارم ,گذاشتم ببرم ,بابا اونها ,درست کردین

۱۱۰۶- مسخره

بخدا ما رای ندادیم که وضع مملکت روز به روز داغونتر بشه...

اینهمه اختلاس و بی قانونی و ربا و نزول و هزار کوفت و زهرمار دیگه نمیبینن!


گیر دادن به دو‌لاخ موی مردم و گیر دادن به تلگران!




برین خودتون جمع کنین که جوونهای منلکت الان دغدغه اشون شده ۸۵-۸۵ و باسن گردالی و هزار و یک ادا اطوار

پروتز و دماغ عملی

قلیون و حشیش و مشروب

خیلی خوب بودین پیج اون یاسی و وحید و ممد و.... میبستین!

خیلی خوب بودین مطالعه باب میکردین که امروز یک مهندس مملکت برگشته به من میگه: سفته چیه؟؟؟

خیلی خوب بودین...



سرتا پای این مملکتو به قهقرا بردین...ول کنین توروخدا...

من توی این مملکت با هیچی مشکل ندارم جز با سران مملکت..... همه همه همه همه اتون از یک کنار برین استراحت لطفا!!!

ما هستیم...ما هستیم....


منبع این نوشته : منبع
مملکت ,بودین

۱۰۹۲-هوای سرد و مچاله شدن

دوباره امشب هوا میطلبه بری زیر پتو و مچاله بشی...

خدایا سپاس از تو بخاطر این هوای فوق العاده خوب و هیجانی:-)




+هنوز هم بشدت عصبانی میشم.بشدت کنترل میکنم.بشدت شنگول میشم.آواز سرمیدم و میرقصم.

+فکر‌میکنم دوران یائسگی سختی خاهم داشت با این توصیفات.

+خدایا شکرت...


منبع این نوشته : منبع
بشدت

۱۱۸۰- سردرد

از ظهر سردردم کمی شروع شد...شدت گرفت..چشمهام خیلی درد گرفت..

میخاستم برم دفتر و ماشین برنداشتم.نشون به اون نشون که من ساعت ۶ از خونه اومدم بیرون و ساعت ۸ هنوز توی راه بودم!!!

بابا زنگ زدن کجایی؟

گفتم توی راه...

گفتن وایستا میام.

اومدن و منو رسوندن و من ساعت ۸:۳۵ رسیدم دفتر!


بابا میگفتن ماشین پیش من میزارن و میرن.چون ماشین نمیشه ببرن اونجا و ترافیک شدیده و بعدش  برمیگردن باهم بریم.

دیگه نذاشتم بابا برن دنبال کارشون.گفتم بمونین زود برمیگردم.



هرکاری کردم بیان داخل دفتر نیومدن.گفتن این اطرافو میچرخم.

خب بابا طبق تز فکریشون مخالف کار کردن من هستن و تابحال هیچکدوم از دفترهامو نیومدن!حتی برای دیدن!


منم اصراری نمیکنم دیگه...


وای به همکار که رسیدم.کلی عذرخاستم.ساعت ۷ قرارمون بود و من یک ساعت و نیم دیرکرده بودم.

روم نمیشد غر بزنم که خودش کارمو راحت کرد و دوتا نگرش بهم گفت و کارمو راحت کرد تا غر بزنم....

حرف زدیم و راه حل داد و برنامه ریختیم برای هفته اینده و هماهنگیهای لازمو انجام دادیم و اومدم بیرون.



اواخر که همکار حرف میزد من فقط سرمو ماساژ میدادم و سعی میکردم بیشترین استفاده بکنم.

دیگه نشستم توی ماشین بدتر و بدتر شد...


همچنان من توی ماشین و توی راه خونه ام...اومدیم بنزین بزنیم و خرید دارن و من دارم جووووون میدم...

نمیتونم بگم بریم.انصاف هم نیس..کلی منتظر من نشستن..بعد من غر بزنم.


خداروشکر واقعا که اینقدر بفکرمن هستن و منتظرم موندن و اومدن.


کمی دیگه میرسم خونه و فقط بیفتم بخابم...


منبع این نوشته : منبع
ساعت ,ماشین ,خونه ,دفتر ,کارمو راحت ,اومدم بیرون

۱۱۸۰- سردرد

از ظهر سردردم کمی شروع شد...شدت گرفت..چشمهام خیلی درد گرفت..

میخاستم برم دفتر و ماشین برنداشتم.نشون به اون نشون که من ساعت ۶ از خونه اومدم بیرون و ساعت ۸ هنوز توی راه بودم!!!

بابا زنگ زدن کجایی؟

گفتم توی راه...

گفتن وایستا میام.

اومدن و منو رسوندن و من ساعت ۸:۳۵ رسیدم دفتر!


بابا میگفتن ماشین پیش من میزارن و میرن.چون ماشین نمیشه ببرن اونجا و ترافیک شدیده و بعدش  برمیگردن باهم بریم.

دیگه نذاشتم بابا برن دنبال کارشون.گفتم بمونین زود برمیگردم.



هرکاری کردم بیان داخل دفتر نیومدن.گفتن این اطرافو میچرخم.

خب بابا طبق تز فکریشون مخالف کار کردن من هستن و تابحال هیچکدوم از دفترهامو نیومدن!حتی برای دیدن!


منم اصراری نمیکنم دیگه...


وای به همکار که رسیدم.کلی عذرخاستم.ساعت ۷ قرارمون بود و من یک ساعت و نیم دیرکرده بودم.

روم نمیشد غر بزنم که خودش کارمو راحت کرد و دوتا نگرش بهم گفت و کارمو راحت کرد تا غر بزنم....

حرف زدیم و راه حل داد و برنامه ریختیم برای هفته اینده و هماهنگیهای لازمو انجام دادیم و اومدم بیرون.



اواخر که همکار حرف میزد من فقط سرمو ماساژ میدادم و سعی میکردم بیشترین استفاده بکنم.

دیگه نشستم توی ماشین بدتر و بدتر شد...


همچنان من توی ماشین و توی راه خونه ام...اومدیم بنزین بزنیم و خرید دارن و من دارم جووووون میدم...

نمیتونم بگم بریم.انصاف هم نیس..کلی منتظر من نشستن..بعد من غر بزنم.


خداروشکر واقعا که اینقدر بفکرمن هستن و منتظرم موندن و اومدن.


کمی دیگه میرسم خونه و فقط بیفتم بخابم...


منبع این نوشته : منبع
ساعت ,ماشین ,خونه ,دفتر ,کارمو راحت ,اومدم بیرون

1177- غول دیوانه ساز

اقا یک اتفاق شگفتانه ای دیروز افتاد که لازمه بگم...


دیروز قبل کلاس با دوستان صحبت میکردیم که اره..فلان کاری که استاد گفته.انجام ندادیم.(به درس و کلاس ربطی نداشت)

بعد استاد غول عزیز تشریف اوردن سرکلاس و فرمودن قبلش میخوام تشکر کنم از دوستانی که انجام دادن...خانم فلانی...اقای فلانی...چشمش افتاد به من و گفت:از همه مهتر خانم ن-لیان که خیلی زحمت کشیدند.

بعد تمام دوستان برگشتند سمت من که تووو مگه انجام دادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


من: -_- نه.


هیچی دیگه.آش نخورده و دهان سوخته!


حالا معلوم نیست تیگه بود..معلوم نیست حواسش نبود...

خوب بود دوست یک از قبل میدونست که من هیچکاری نکردم:))


نخوایم تشکر کنه.کیو باید ببینیم؟


منبع این نوشته : منبع
انجام ,معلوم نیست

1177- غول دیوانه ساز

اقا یک اتفاق شگفتانه ای دیروز افتاد که لازمه بگم...


دیروز قبل کلاس با دوستان صحبت میکردیم که اره..فلان کاری که استاد گفته.انجام ندادیم.(به درس و کلاس ربطی نداشت)

بعد استاد غول عزیز تشریف اوردن سرکلاس و فرمودن قبلش میخوام تشکر کنم از دوستانی که انجام دادن...خانم فلانی...اقای فلانی...چشمش افتاد به من و گفت:از همه مهتر خانم ن-لیان که خیلی زحمت کشیدند.

بعد تمام دوستان برگشتند سمت من که تووو مگه انجام دادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


من: -_- نه.


هیچی دیگه.آش نخورده و دهان سوخته!


حالا معلوم نیست تیگه بود..معلوم نیست حواسش نبود...

خوب بود دوست یک از قبل میدونست که من هیچکاری نکردم:))


نخوایم تشکر کنه.کیو باید ببینیم؟


منبع این نوشته : منبع
انجام ,معلوم نیست

1175- تعمیرات موبایل

رفتم اولین تعمیرات موبایلی که چشمم خوردو باز بود..  همینجوری....بی هوا...

یک مغازه کووچووولوو جمع و جور و زیاد شکیل نبود...یعنی بخوام بگم..اصن شکیل نبود..اصن دیزاین خاصی نداشت..اصن وسایل و امکانات خاصی هم نداشت...

گفت:این باید سوکتش عوض بشه.این ..

گفتم:اره.میدونم.پین داخلش کج شده.

با تعجب نگاهم کرد و خندید.

بعد گفت:شب بیا ببر.

حتی رسید هم نداد..فقط اسم و شماره گرفت...رم و سیمکارتها و قاب گوشیو بهم داد.

ساعت ده دقیقه به ده رسیدم پیشش و یکم ایستادم تا کار قبلیش تموم بشه.

بعد دیدم با یک ظرف پیچ و برد و ....اومد جلوی من.

من: O0O این گوشیه منه؟؟

گفت:اره.ببین یان حسگرشه..این دوربینشه..این تاچشه..این دوربین جلوشه...این...این سوکتشه که عوض کردم...

من: ^_^^_^_^_^_^_^

یک پسره از اون پشت اومد این سمت و  هی میپلکید...حالا جلوتر میگم!

بعد اومد خودشو انداخت وسط که:این گوشی چرا اینجوریه و...

اقا هم گفت:بعضیا دوست دارند ببین توی گئشی چه خبره..جلوی خودشون میبندم.

من: ^_^_^_^_^_^_^ :-) خیلییییییییییی خوووووووبهههه.من خوشم اومد...

همینجوری چندتا سوال پرسیدم.اونم با طمانینه ج میداد.


بعد پسره خودشو انداخت وسط که وای فاتو بگو..

اینم گفت و باز پسره گیر داد که این رمزت یعنی چی و...

اینقدر اقاهه قشنگ صحبت میکرد..از اینکه چطوری اسم مغازه اشو انتخاب کرده..اینکه داداش دوقلو داره..اینکه عشق فوتباله..اینکه پرسپولیس برده...اینکه الان خوشحاله...

منم ازش سوال میپرسیدم گهگاه..

اینقدر زیبا همه چیو توضیح میداد و درباره همه چی خوشگل صحبت میکرد که میخاستم بپرم ماچش کنم.

ازش خیلی تشکر کردم و کارتشو گرفتم و اومدم و با ذوووق به مامان گفتم:اینقده خوووووووب بوده اقای موبایلی..حس خوب و انرژی خوبشو منتقل کرد.


بعد نگاه میکردم به مغازه اش که واقعا شاید در حالت عادی من نرم مغازه این شخص.ولی اینقدر خوب بود انرژی که انتقال داد.بدون شک باز بخوام راهنمایی بگیرم یا مشکلی پیش بیاد.میرم پیش ایشون.



منو مشتری ثابت خودش کرد.صرفا با یک گپ و گفت ساده.



منبع این نوشته : منبع
اینکه ,مغازه ,پسره ,اینقدر ,صحبت میکرد ,خودشو انداخت ,شکیل نبود

1175- تعمیرات موبایل

رفتم اولین تعمیرات موبایلی که چشمم خوردو باز بود..  همینجوری....بی هوا...

یک مغازه کووچووولوو جمع و جور و زیاد شکیل نبود...یعنی بخوام بگم..اصن شکیل نبود..اصن دیزاین خاصی نداشت..اصن وسایل و امکانات خاصی هم نداشت...

گفت:این باید سوکتش عوض بشه.این ..

گفتم:اره.میدونم.پین داخلش کج شده.

با تعجب نگاهم کرد و خندید.

بعد گفت:شب بیا ببر.

حتی رسید هم نداد..فقط اسم و شماره گرفت...رم و سیمکارتها و قاب گوشیو بهم داد.

ساعت ده دقیقه به ده رسیدم پیشش و یکم ایستادم تا کار قبلیش تموم بشه.

بعد دیدم با یک ظرف پیچ و برد و ....اومد جلوی من.

من: O0O این گوشیه منه؟؟

گفت:اره.ببین یان حسگرشه..این دوربینشه..این تاچشه..این دوربین جلوشه...این...این سوکتشه که عوض کردم...

من: ^_^^_^_^_^_^_^

یک پسره از اون پشت اومد این سمت و  هی میپلکید...حالا جلوتر میگم!

بعد اومد خودشو انداخت وسط که:این گوشی چرا اینجوریه و...

اقا هم گفت:بعضیا دوست دارند ببین توی گئشی چه خبره..جلوی خودشون میبندم.

من: ^_^_^_^_^_^_^ :-) خیلییییییییییی خوووووووبهههه.من خوشم اومد...

همینجوری چندتا سوال پرسیدم.اونم با طمانینه ج میداد.


بعد پسره خودشو انداخت وسط که وای فاتو بگو..

اینم گفت و باز پسره گیر داد که این رمزت یعنی چی و...

اینقدر اقاهه قشنگ صحبت میکرد..از اینکه چطوری اسم مغازه اشو انتخاب کرده..اینکه داداش دوقلو داره..اینکه عشق فوتباله..اینکه پرسپولیس برده...اینکه الان خوشحاله...

منم ازش سوال میپرسیدم گهگاه..

اینقدر زیبا همه چیو توضیح میداد و درباره همه چی خوشگل صحبت میکرد که میخاستم بپرم ماچش کنم.

ازش خیلی تشکر کردم و کارتشو گرفتم و اومدم و با ذوووق به مامان گفتم:اینقده خوووووووب بوده اقای موبایلی..حس خوب و انرژی خوبشو منتقل کرد.


بعد نگاه میکردم به مغازه اش که واقعا شاید در حالت عادی من نرم مغازه این شخص.ولی اینقدر خوب بود انرژی که انتقال داد.بدون شک باز بخوام راهنمایی بگیرم یا مشکلی پیش بیاد.میرم پیش ایشون.



منو مشتری ثابت خودش کرد.صرفا با یک گپ و گفت ساده.



منبع این نوشته : منبع
اینکه ,مغازه ,پسره ,اینقدر ,صحبت میکرد ,خودشو انداخت ,شکیل نبود

۱۰۹۱-همه ارو برق میگیره.ما رو چرخ دنده سوم ژنراتور:-(

نوشته:

انکه جان مرا بی باده کند مست.کجاست؟




میخاستم بنویسم:هر جا هست.داخل پی وی من نیست!


حیف که فعلا در بیو نوشته بود!

قطعا یکبار دیگه پیام بده و بگه:خانم مهندس.میشه اون قسمت جزوه ارو بدین؟

بهش میگم:اقای مهندس.نه نمیشه:-|


نیست از این کلاس خوشمم میاد..تمیز مینویسم! حالا چپ و راست از من جزوه میخاد!

بدترین جزوه عمرمو دارم مینویسم! خودم ی سری جاهاشو میمونم منظورم چی بوده:-|

بهش میگم:نمیتونین بخونین!

میگه:بفرستین من میخونم!

فرستادم.میگه:خیلییی خوبه که.عالیه اصن!


اونجا باید استیکر خر میفرستادم براش.که بگم خودتی!



تازه برای من.امشب!!!! دقیقا امشب!!! توضیح میده که جزوه بده میخام برم فلان کارو انجام بدم الان!!! اونم با ویس!!!

باید میگفتم:برای منم انجام بده پس!


جزوه هم بکووب مینویسه ها...اظهار فضل هم میکنه سرکلاس...

بعد اونوقت باز به من میگه.....



اخه راه ارتباطی الان جزوه است؟؟

خدایی بیاین بگذرین از جزوه گرفتن و دادن...مسخره ترین راه ممکن ارتباط همین جزوه است...:-|

تازه اونم همسن خودمه فکر میکنم اگر کوچیکتر نباشه:-(


همه ارو برق میگیره.ما رو چرخ دنده سوم ژنراتور:-(


بعد حالا هی بیان بگن:چرا ازدواج نمیکنی؟؟؟!!!


یک خط مو نمیتونه بگیره..ایییش..چندباری جلوی من نشسته...بعد خط مو آشفته و‌درهمه..ادم بدش میاد نگاه روبرو کنه:-|


منبع این نوشته : منبع
جزوه ,میگه

۱۱۰۹- سبزی کاری

چندروز پیش که تراس تمیز کردیم.قرار شد گیاهکاری‌کنیم.

من از صبح که استراحت بودم مثلا و الاف‌چرخیدم.خواستم قصر در برم که به خودم نهیب زدم پاشو خودتو جمع کن و برو خرید بذر و گل و گیاه که عصر بکاریم.

قبلش هم مامانو صدا کردم که بیاین ببینم چیا لازم داریم و چی کجا بکاریم و از این حرفها.

دیگه نشستم بذرها رو نگاه کردم و طبق معمول پدر محترمه همه ارو قاطی کرده بودند.

جداسازی کردم و با مامان رفتیم خاک و بذر بخریم.

بهشون گفتم از همین عطاری و چندتا گلخونه سر راه بپرسیم.نداشتن بریم‌ بازار گل.

هیچی دیگه یکم چرخیدم و قدم زدیم و خرید کردیم و رفتیم سمت گلخونه اصلی برای خاک.

که اونجا تازه ب بسم الله بود!


مامان مگه بیخیال میشدن؟؟؟

برای شر-لی هم بگیرم..برای فلانجا..بهمانجا...

میگفتم کجامیخاین بزارین اخه؟؟؟

میگفتن:میزارم حالا..



دیگه باز سه تا گلدون جدید و یک گلدون سفالی و کلی خاک و اینها گرفتیم.

منکه حسابی سردم شده بود.اخرها بود دیگه که رفتم نشستم توی ماشین تا بیان!


اومدیم و بین راه هم‌ترافیک بود..شلوغ بود...جشن بود مثلا!

شیرکاکایو هم بهمون دادن.قبول باشه نذرشون:-)



تازه نیم ساعته رسیدیم و هوا سرده.من به کاشتن نمیرسم دیگه...موند برای فردا عصر ایشالله:-)


حساابی دلم درد داره:-(



از این دست گنده‌های گرم و نرم میخوام که بپیچه دور شکمم و گرمم کنه...


منبع این نوشته : منبع

1090-خونه دوست

امروز عصر رفتم خونه یک دوست ۲۰ساله! بعد ۱۰ سال میدیدمش!

توی این مدت تلفنی یا دورادور خبر داشتیم از همدیگه.

خیلی خیلی خوب بود..

چقدر لذت بردم از بودن باهاش:-)

خونه اش پر از عشق بود.

بعد تازه فهمیدم که من وقتی خیلی کوچیک بودم.خونه عمه شوهرش میرفتم و میومدم و کلی دوستش داشتم:-))


بعد بابا و مامان..با پدر شوهرش دوست بودند و کلی ماجراها داشتند:-))

چقققدر دنیا کوچیکه...

قرار شد ادرس بگیرم با خانواده بریم خونه پدرشوهرش:-))


خیلی خیلی خیلی خوب بود‌...

پر از عشق و عاشقی..

فوق العاده هم نازه این دختر:-)^_^

دیگه اینکه قدر دوستها رو باید دونست..



فهمیدم دوست دیگه امون بچه ۳ ساله داره!

اینقدر ریزه میزه بود که از زیر میز همیشه میرفت و میومد:-))

خدایا شکرت:-)


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,خونه ,دوست ,خیلی خیلی

1176-اسم

یک چیزی که الان داخل گوشیم بهش برخوردم این بود که من لیست کانتکت زیادی دارم و اون هم ی سری میشناسم.یک سری نمیشناسم.یک سری...

اسم  هم با اسم و فامیل  است و گاهی با زمینه اشناییتمون..

مثل تصویربردار بوده..نوشتم (اسم/فامیل/تصویربردار)

مثل مجری بوده...نوشتم (اسم/فامیل/مجری)

مثل تابلو برق...نوشتم  (اسم/فامیل/تعمیرات تابلو برق)


بین همه اینها از وقتی تلگرام اومد خب ذخیره سازی بر حسب ای دی اونها شد..

مثلا حسن

علی

زهرا

زکی

تقی

سارا

پروانه


گاهی اینهارو نمیشناسم اصن...یادمم رفته سر چی صحبت کردیم و ذخیره شده!



جالبه مثلا زنگ زدم به یکشون که شما از کجا میشناسم؟(اخه خیلی چهره اش اشنا بود)

تهش دراومد با دختر این بنده خدا خیلی سال پیش میرفتیم باشگاه..شماره مامانشو داده:))


حالا فکر میکردم کهکسی گوشی منو بگیره و بخواد بگه:این کیه؟اون کیه؟این پسره کیه با اسم کوچیک فقط ذخیره است؟این کیه؟دختره یا پسر؟فقط فامیلشه...این دختره کیه؟

من حرفی برای گفتن ندارم جز اینکه بگم: به تو چه^_^



یادم باشه گوشی جدید خریدم.بشینم یکی یکی کانتکتهامو درست وارد کنم.با مشخصات صحیح:)

نزدیک 2 هزار نفرن خب...یکیو باید استخدام کنم که اینکارو انجام بده!

مثلا ی دونه "وحید-مباحث علمی" دارم.

هاهاها...

زمانی که وایبر بود.یک گروه علمی بود.اونجا مطالب علمی میذاشتن.و واقعا مطالب دانستنی کوچولوی جالبی میذاشتن.منم همیشه معما حل میکردم اونجا..یعنی تا معمایی میومد.اولین نفر حل میکردم.یادمه این وحید اونجا اومد که بیا جز مطالب گذارندگان باش.(خودش مسول گروه بود)یادم نیس مشهد بود یا نه...یادمه دوستش مسول ارتباط صنعت فلان یونی مشهد بود.میگفت:فلان پروژه ارو دارند که اگر دنبال کاری برو اونجا! 

دو سه بار در همین خصوصها پیام داده بود.و اسمش ذخیره کرده بودم "وحید-مباحث علمی"

همچنان هم هست توی لیستم:))

حالا بعضیهارو یادمه.بعضیهارو نه...


خلاصه به کانتکتهاتون ی نگاه بندازین، ایا ببینین شما هم مثل من از این کانتکتها به وفور دارین؟



منبع این نوشته : منبع
علمی ,ذخیره ,اونجا ,یادمه ,مطالب ,وحید ,مباحث علمی ,وحید مباحث ,بوده نوشتم

1176-اسم

یک چیزی که الان داخل گوشیم بهش برخوردم این بود که من لیست کانتکت زیادی دارم و اون هم ی سری میشناسم.یک سری نمیشناسم.یک سری...

اسم  هم با اسم و فامیل  است و گاهی با زمینه اشناییتمون..

مثل تصویربردار بوده..نوشتم (اسم/فامیل/تصویربردار)

مثل مجری بوده...نوشتم (اسم/فامیل/مجری)

مثل تابلو برق...نوشتم  (اسم/فامیل/تعمیرات تابلو برق)


بین همه اینها از وقتی تلگرام اومد خب ذخیره سازی بر حسب ای دی اونها شد..

مثلا حسن

علی

زهرا

زکی

تقی

سارا

پروانه


گاهی اینهارو نمیشناسم اصن...یادمم رفته سر چی صحبت کردیم و ذخیره شده!



جالبه مثلا زنگ زدم به یکشون که شما از کجا میشناسم؟(اخه خیلی چهره اش اشنا بود)

تهش دراومد با دختر این بنده خدا خیلی سال پیش میرفتیم باشگاه..شماره مامانشو داده:))


حالا فکر میکردم کهکسی گوشی منو بگیره و بخواد بگه:این کیه؟اون کیه؟این پسره کیه با اسم کوچیک فقط ذخیره است؟این کیه؟دختره یا پسر؟فقط فامیلشه...این دختره کیه؟

من حرفی برای گفتن ندارم جز اینکه بگم: به تو چه^_^



یادم باشه گوشی جدید خریدم.بشینم یکی یکی کانتکتهامو درست وارد کنم.با مشخصات صحیح:)

نزدیک 2 هزار نفرن خب...یکیو باید استخدام کنم که اینکارو انجام بده!

مثلا ی دونه "وحید-مباحث علمی" دارم.

هاهاها...

زمانی که وایبر بود.یک گروه علمی بود.اونجا مطالب علمی میذاشتن.و واقعا مطالب دانستنی کوچولوی جالبی میذاشتن.منم همیشه معما حل میکردم اونجا..یعنی تا معمایی میومد.اولین نفر حل میکردم.یادمه این وحید اونجا اومد که بیا جز مطالب گذارندگان باش.(خودش مسول گروه بود)یادم نیس مشهد بود یا نه...یادمه دوستش مسول ارتباط صنعت فلان یونی مشهد بود.میگفت:فلان پروژه ارو دارند که اگر دنبال کاری برو اونجا! 

دو سه بار در همین خصوصها پیام داده بود.و اسمش ذخیره کرده بودم "وحید-مباحث علمی"

همچنان هم هست توی لیستم:))

حالا بعضیهارو یادمه.بعضیهارو نه...


خلاصه به کانتکتهاتون ی نگاه بندازین، ایا ببینین شما هم مثل من از این کانتکتها به وفور دارین؟



منبع این نوشته : منبع
علمی ,ذخیره ,اونجا ,یادمه ,مطالب ,وحید ,مباحث علمی ,وحید مباحث ,بوده نوشتم

1291-سوتی +18

+حسابی حالم خوبه.

چطوری؟

تا امروز ظهر هم نوسانات داشتم..هی شارژ هی دیس شارژ...

الانم شاید همین مدلیم.اما شارژم بالاتر از ظهره.

ظهر نشستم یکم ویس لیدرهامو گوش کردم و حساااابی حالم جا اومد:)

امروز عصر که رفتم دفتر..بلااستثنا زدم هرکی جلوی من نشسته بود یا تلفنی بودو ترکوندم..

ترکوندن نه به معنای بد...ترکوندم از این جهت که فول شارژ شد.

+بنده خدا میخواست دروباز کنه.نمیشد.کلید از اون سمت گذاشته بودن پشت در.بعد این هم از این سمت میپیچید گیر کرده بود و خلاصه رفته بودن اچار بیارن و اینها تا باز کنند.

برداشته به من میگه:از پشت بابام گذاشته.حالا از جلو هم من کردم.گیر کرده.


*حالا خانم بود.تواناییشو نداشت.وگرنه شک میکردم.


+حالم خوبه...خوب باشید.

+فقط یک نفر میتونه حالتون خوب کنه.اون هم خودتونین!


منبع این نوشته : منبع
شارژ ,حالم ,حالم خوبه

۱۰۹۸- لعنتیی لعنتی

دختره اومده ۲۷ سالشههه!!!!

از لیدرهای پنبه ریزه!

انگشتر الماسش که هدیه کمپانی است و طی یک جشن باشکوه داخل وزارت کشور بهش داده بود..ساعت برندش..اون ست لباسش...

لعنتی اون ماشین بنزش!!!




وای یعنی قشنگ من له شدم...لههههه!!!



هیچی هیچی هیچی از من بیشتر نداشت.جز یک چیزی!!

عمل و عمل و عمل!


تمام حرفهایی که زد من بهتر از اون یاد داشتما...

اما اون انگشتر الماسش...اون برند بودنش..اون رنکش..اون درامدش..اون‌بنزش...همه ارو مبهوت خودش کرده بود!

درامدش ۱۶۰ میلیونه در ماه با این پلن..پلن هم که عوض میشه تا چندروز دیگه درامدش میشه ۲۳۰ میلیون حداقل در ماه!!!


لیدر من الماس آبیه (بالاتر از این خانمه) و آقاست..کسیه که بینظیریه و کتاب داره و شخص بسیار بسیار درستی هست. همیشه دوست داشتم یکی بشم هم رده هادی شکوری...شخص فوووق العاده بینظیریه..کافیه یکبار روبرو بشین بهش.در برخورد اول شیفته اش میشین.



مسیله ای هست که من الان اینجوریه حالم..ی حال عجیب اینه که برای اولین بار یک خانم با رنک الماس از نزدیک دیدم.همه اقا بودن این مدت.

و این خانم کسیه که هم سن و سال خودمه...



وای اصن لعنتی....

فارغ التحصیل دانشگاه تهرانه..از ریس دانشگاه تهران درامدش بیشتره و کارافرینتره...

وای خدای من...نتورک بییینظیره...بی نظیییره....

عاالیه..عالیه...

میخام بهش برسم...میخام بهش برسم.....


منبع این نوشته : منبع
درامدش ,هیچی ,لعنتی ,هیچی هیچی ,انگشتر الماسش

۱۱۰۵- دورهمی

+ریختن قلبم ته کفشم! نتیجه داد.حالم از ظهر اصلا خوب نبود..در اخر هم حالم بد شد...اصن هم اخلاق ندارم.

+باز خداروشکر الان درد ندارم.میدونم که نصفه شب میگیره!

+ دورهمی بود که اصلا و ابدا بهم خوش نگذشت.دوست نداشتم برم.مجبور بودم برم.هیچ حس خوبی نداشتم که اونجا هستم.سه چهار بار هم گفتم:بریم؟؟؟؟!!

+من که اصلا خس خوبی نگرفتم ازشون و حس خوبی هم بهشون نداشتم.طبیعتا اونها هم همینطور بودند.

+چندبار گفتن چرا ساکتی؟چیزی بگو؟

گفتم چی بگم؟حرفی نیست.

اما دلم میخاست بگم:دوست ندارم اینجا باشم.شماهارو ببینم.


شاید بخاطرحالم بودا..نمیدونم...ولی اصلا ذوقی برای دیدنشون نداشتم.برام مهم نبود اصن ها...ترجیح میدادم تنها باشم یا با جمع غریبه ای باشم.


+برام مثل سابق نمیشن اصن...

اینقدر بی حال و حوصله بودم از حرفهاشون که پیام بازی میکردم(من که عادت ندارم داخل جمع گوشی بازی کنم.با بقیه دوستهام چت میکردم!!)

و اونوسط به ذهنم رسید که به پسرخاله پیام دادم:بهم زنگ بزن!!

گفت باشه.

یک ربع بعد زنگ زد که چی شده؟؟؟

منم پاشدم رفتم اون سمت و گفتم:هیچی.داخل جمعی بودم.حوصله اشونو نداشتم. نمیشد من پاشم الان زنگ بزنم.گفتم تو زنگ بزنی تا من بتونم پاشم و درباره فلان بحرفیم.

کلی خندید بهم و کمی گپ زدیم که دیدم دیگه بچه ها هم جمع کردند که بریم.

پسرخاله هم کاری براش پیش اومد.بای بای کردیم و رفتم با بچه ها خداحافظی کردم و رفتم سمت ماشین و تا خونه کمی قر دادم:-))


نتیجه اخلاقی:

حوصله جمعی ندارین.بگین یکی بهتون زنگ بزنه:-))


+بریم بخابیم:-)


منبع این نوشته : منبع
نداشتم ,ندارم ,اصلا ,حوصله ,خوبی ,گفتم